تبلیغات
Capital2020 - مطالب مهر 1389
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 مهر 1389 توسط alireza | نظرات ()

اگه از دوران مجردی لذت نمیبری ازدواج کن !!

 اون وقت حتما از فکــــــــر کردن به دوران مجردیت لذت میبری !

(( ضرب المثل چینی ))


به دو دلیل زنها فوتبالیست نمیشن:

۱ – عمرا ۱۱ تا زن یجور لباس بپوشن

۲ – عمرا بازی بعدی همون لباسو بپوشن

 

 

زن از شوهرش می پرسه: عزیزم! تو زن خوشگل دوست داری یا زن با شعور؟

شوهرش می گه: هیچ کدوم عزیزم! من تورو دوست دارم

 

یه روز یه آقای خوش غیرت به پسرش می گه : گوش کن باباجون . این قدر دختر بازی نکن . یه وقت ایدز می گیری . اگه تو ایدز بگیری کلفتمون هم ایدز می گیره . اگه اون ایدز بگیره منم ایدز می گیرم اگه من ایدز بگیرم مادرتم می گیره . اگه مادرت ایدز بگیره همه شهر ایدز می گیرن

 

 

به آقای خوش غیرت میگن روی هم رفته
چند تا بچه داری؟ میگه: والله ما روی هم نرفته چهار تا!!

 

 

از غضنفر می پرسند چرا پرنده ها زمستان از شمال به جنوب پرواز می کنن ؟ میگه : آخه من امتحان كردم….. پیاده خیلی راهه

 

مرد اولی : امان از دست این زنها !؟

زنم تمام دارائیمو برداشت و رفت !
دومی : خوش به حالت !

زن من تمام دارائی مو برداشت و نرفت !!!
.

 

قوانین طلائی همسرداری (برای مردان ‎):
قانون اول: باید زنی داشته باشید که در کارهای خانه مثل آشپزی، تمیزکاری، گردگیری و … خوب باشد ‎.
قانون دوم: باید زنی دا
شته باشید که موجبات سرگرمی و خنده و شادی شما را فراهم نماید ‎.
قانون سوم: باید زنی داشته باشید مورد اعتماد و اطمینان و راستگو‎ .
قانون چهارم: باید زنی داشته باشید که از بودن با او لذت ببرید و باعث آرامش خاطر شما باشد‎ .
قانون پنجم: خیلی خیلی اهمیت دارد که این چهار زن از وجود یکدیگر بی خبر باشند ‎!!!

.

 

 

 




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 مهر 1389 توسط alireza | نظرات ()

جراح قلب و تعمیر کار

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.

تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:

من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم. در حقیقت من آن را زنده می کنم. حال چطور درامد سالانه ی من یک صدم شماست.

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درامدت ۱۰۰برابر شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!!!!

 




نوشته شده در تاریخ شنبه 24 مهر 1389 توسط alireza | نظرات ()

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می‌پرسند:

 

«آیا زمستان سختی در پیش است؟»

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»

پاسخ: «اینطور به نظر میاد»

پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند

و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:

«شما نظر قبلیتون رو تایید می کنید؟» پاسخ: «صد در صد»

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.

بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»

پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!

رییس: «از کجا می دونید؟»

>> پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!

خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 مهر 1389 توسط alireza | نظرات ()

در روزگارى كه بستنى با شكلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتكار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شكلات چند است؟
خدمتكار گفت: ۵٠ سنت

پسرك

پسر كوچك دستش را در جیبش كرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتكار با توجه به این كه تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سكه‌هایش را شمرد و گفت:

براى من یك بستنی بیاورید.
خدمتكار یك بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام كرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت كرد و رفت. هنگامى كه خدمتكار براى تمیز كردن میز رفت، گریه‌اش

گرفت. پسر بچه روى میز در كنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته

 




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 مهر 1389 توسط alireza | نظرات ()

تنها نجات یافته كشتی، اكنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید كشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی كه در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه
كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
خدا خواست كه ما دیشب آن آتشی را كه روشن كرده بودی ببینیم




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 مهر 1389 توسط alireza | نظرات ()

خانه ی قبلی ما در طبقه ی اول واقع در یک آپارتمان بود که دور تا دور آن را ساختمان های بلند احاطه کرده بودند.پنجره ی اتاق من نرده ی آهنی و توری داشت.آرزویم این شده بود که شبها موقع خواب ستاره ها را ببینم و با شمردن آنها و آرامشی که زیباییشان به من میدهد به خواب روم.برای رسیدن به این آرزو آرزو می کردم که به طبقه ی آخر یک سا ختمان بلند رویم.آرزویم براورده شد اما آرزویم براورده نشد.ما به طبقه ی آخر آمدیم اما ستاره ها رفتند.کجا نمیدانم.شاید پشت ابرهای سیاه خود را پنهان کرده اند.دیگر آرزویم شمردن ستاره ها نبود بلکه دیدین آنها فقط برای یک لحظه بود.

 

 

آری چند صبایی است که دیگر آسمان شهر من ستاره ندارد.ماه تنها مانده.کودکان تازه متولد شده در شهر من دیگر معنای ستاره را نمیدانند.دیدن ستاره ها برای آنها حتی آرزو هم نیست.افسانه است و باید در کتاب ها دنبال آن بگردند.آری ستاره دیگر افسانه است افسانه.




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 مهر 1389 توسط alireza | نظرات ()

           سلام؛

1-ممنون که جواب سؤال یکم رو دادید

2-ممنون که جواب سؤال دومم رو دادید

3-ببخشید اطلاعی در مورد این موضوع نداشتم

4-ممنون که در مورد سؤال چهارمم راهنماییم کردید.......

من حدود چند روز قبل از اینکه شما اولین نظر رو رو بلاگم بزارید با اون تیکۀ دوم اسم بلاگم به هم زده بودم

خیلی دوستش داشتم خیلی دوسم داشت

انقدر که تو تمام دفتر خاطراتش اسم من بود

یه بار به خاطرش با بابام حرفم شد 2شب تو پارک خوابیدم شب سوم کارم به کلانتری کشید

هیچ کاری نمیتونستم بکنم...

باید تموم میشد

از تو داشتم میترکیدم....

تو خوابم خواب گریه میدیدم...

دانشجوی برنامه نویسی بود...

با هم همسایه بودیم.....

یه روز گفت که میخوان اساس کشی کنن برن قیطریه خیلی دلم گرفت ولی اون خونسرد بود...

قبلنا ازش خواسته بودم بهم وبلاگ نویسی یاد بده...

بعد شنیدن این خبر ازش خواستم که یه روز وقت بزاره بریم کافی نت که قبل ررفتنش بهم یاد بده

چون خیلی به این کار علاقه داشتم و دیگه کسی رو نمیشناختم که یادم بده

روز اول فقط وقت شد که ثبت نام کردنشو یادم بده

ادامش موند واسه بعداً...

ولی دگه بعدنی در کار نبود

2روز بعدش از دانشگاه بر میگشتم دیدم یه کامیون جلو درشونه...

یه هفته گذشت خبری ازش نشد

خبری نبود

یه ماه از جداییمون میگذشت ولی حتی یه زنگم نزده بود

تو نبودش رفتم تو بلاگ خامی که واسم ثبت نام کرده بود

به همون روش آزمون خطا که گفتم یکم چیز یاد گرفتم و توش چند تا داستان تأسف بر انگیز ریختم...

داستانایی که مناسب حال روحی اون موقع من بود....

46 روز گذشته بود خیلی بدش میومد که برم در دانشگاش منم تو این مدت به همین خاطر نرفته بودم دانشگاش ولی اون روز دلم رو زدم به دریا رفتم رودهن وایسادم ولی نیومد

فرداش باز با نا امیدی رفتم ساعت 12 بود که دیدم یه پراید قرمز ضایع رفت تو پارکینگ دانشگاه ازش یه دختره پیاده شد خوب که نگاه کردم دیدم نداست اومدم برم جلو ولی اون دویید طرف سالن کلاسا و من رو ندید...

تا 5 تو محوطۀ دانشگاه میچرخیدم تا ببنیمش

چشم به پرایده افتاد که یکی داشت میشست توش     دنده عقب گرفت رفت،داشتم میمردم از کنجکاوی،از کنجکاوی اینکه داره دورو برم چی میگذره...

تو همین حالا بودم که مامور حراست دانشگاه زد پشتم گفت دانشجوی مایی؟

اگه میگفتم آره کارت دانشجویی میخواست

گفتم نه

راه خروج و نشونم داد...

رفتم بیرون یه ربع وایسادم دیدم ندا خانوم تشریف فرما شدن

خودم رو نشون ندادم انقدر وایساد جلو در که همه دوستاش رفتن بعد 5 دیقه همون پرایده اومد دنبالش و رفتن

منم سریع ماشین رو روشن کردم افتادم دنبالشون

داشتن میرفتن سمت ورامین

دم یه خونه که چه عرض کنم خرابه واسادن

ندایی که با مانتو و مقنعه و صورت رنگ پریده سوار ماشین شده بود

با شال و یه من آرایش و آستین و پاچۀ بالا زده پیاده شد

رفتن تو ساعت 6 بود ساعت

واسادم

هوا تاریک شد

ساعت شد 8 شب

چیزایی که دیدم باعث شد تا مرز خود کشی برم

ندای من ندای مهربون من

ندای پاک من که من رو صدا میکرد (زندگیم)

گل من به من میگفت زندگیم

من زندگیش بودم

انقدر زندگیش بودم که وقتی گفتم نمیخوام گوشی داشته باشی گفت چشم.....

انقدر خورده بود یه دفعه عین دیوونه ها در اون خونه تو برو بیابون باز کرد و با یه زیر پوش زنونه که میچرخوند بالا سرش پرید بیرون بعد اون پسره با یه پسر دیگه اومدن بیرون؛ندا زیر پوش رو انداخت زمین و پرید بغل اون پسر اولیه از تو اون باد صداشو به زور میشنیدم که تو بغل اون کثافت داد میزد حال کردم حال داد ساسان دوباره کی بیاییییییم؟؟

جیگرم حال اومد...

نفهمیدم چطور رسیدم خونه فقط در این حد بهت بگم که معجزه بود با اون همه اشک رو چشم سالم رانندگی کردم و سالم رسیدم خونه....

فرداش نمیدونم چرا دوباره بی اختیار رفتم دانشگاشون

دیدمش

دیدمش

دیدتم

چشامون تو چش هم

-سلام علی جااااااااااااان چه عجب یه سر به ما زدی؟ راحت شدی از پیشت رفتمااااااا کلک  یه چیز میدونستی اون موقعا ازم خواستی گوشی نداشته باشیماااااا خوب پیچیدی به بازی بیا بریم تو اصلا امروز نمیرم کلاس فقط میخوام با تو حرف بزنم زندگیم....

دستم رو گرفت اومد که بره تو من از جام تکون نخوردم دستم کشیده شد

تو چنین حالتی وایساده بودیم که یه دفعه یه پراید قرمز ضایع از جولومون رد شد یه نگاه بهمون کرد رفت تو پارکینگ صحابش باز اومد از جلومون رد شد رفت بیرون....

من دستمو از دستش دراورده بودم ولی اون دتش هنوز بالا بود و ماتش زده بود منتظر بود که اتفاق وحشتناک به وجود بیاد ولی واسش به خیر گذشت

یهو به خودش اومد دید که دستش بالا مونده خودشو جمع و جور کرد فهمید که تابلو کرده گفت بریم تو دیگه

دیگه ازون حرف زدن با شوق و ذوق خبری نبود

بریم تو دیگه چرا وایسادی؟مسخره بیا تودیگه آبرومو بردی ااااااااااه عین مجسمۀ فرعون وایساده منو نگاه میکنه یا برو یا بیا.....

منم بالاخره زبون باز کردم بهش گفتم سلام

نترس گلم آبروت نمیره

من میرم که آبروت نره توام برو به ورامینت برس کثافت آشغال

اینو گفتم انگار سطل آب یخ ریختم رو سرش عین مرده ها نگام کرد

بهش لبخند زدم

رفتم

افتاد دنبالم

بهم نرسید

صدام کرد

سوار ماشین که شدم نا امید شد برگشت

ماشینو روشن کردم چند لحظه بعد یه صدای جیغ شنیدم

برگشتم دیدم اون اتفاق بدی که ندا تا چند لحظه پیش انتظارش رو داشت پیش اومده

پسره سر نیزه رو تا دسته زده بود تو سینه ای که تا چند وقت پیش محرم راز من بود جای سرم بود...

مردم جمع شدن زود پریدم پایین اون که در رفت هیچ...

ندارو گذاشتم تو ماشین تو بغلم که بود مردم داشتن داد میزدن بی شرف نا محرمه ولی اون داشت تو چشام نگاه میکرد

تا بیمارستان میلاد رسوندمش چند تا باز جویی ازم کردن بعدشم منتظر بودم که از اتاق عمل دراد بهم که گفتن مشکل رفع شده منم اون نگرانی پنهانم رد شد

رفتم مالی بیمارستان با کارتم هزینه هاشو حساب کردم نمیدونم چه جوری مامان باباش فهمیده بودن ولی عین جن زده ها یه دفعه اومدن تو بخش...

منم رفتم

تو راه پشت فرمون به خودم گفتم واسه فراموش کردن یه عشق آدم نیاز به یه عشق دیگه داره

رسیدم خونه مامانم از همه جا بی بر غرغر میکرد تا اون موقع شب کجا بودم؟

توجه نکردم رفتم تو اتاقم

سیستمم رو روشن کردم بلاگم رو باز کردم اشک از چشام مثل لوله آفتابه میریخت

این بلاگ رو کی واسه من ثبتش کرده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صفحه رو کشیدم پایین تر با کمال تعجب دیدم با یه خط قرمز نوشه کامنت جدید

آخه کی به این بلاگ در پیت گم و کور نظر داده بود؟

دیگه گذشت تا فردا صبحش که اومدم اداره و جوابتو دادم

تا دیروز زنگ میزد دفتر التماسم میکرد

امروز با هزار کراهت رازی شدم برم ببینمش زراشو بزنه

وقتی گفتی دوست پسر داری خیلی ناراحت شدم گفتم بزار این تومارو بنوسم تا خیلی جدی به عنوان یه برادر بگم یا باهاش نمون یا اگه میمونی به من و امثال نگاهم نکن همونجوری که تو واسه من خواهری کردی

حرف آخرم اینه:زندگیتو دوست داشته باش اینجوری نباشه فقط تو لفظ زندگیت باشه

تو تمام این مدت که داشتم مینوشتم حتی بغضم نکردم اما الا که میخوام بگم (آبجی الان چند روزه یه نفر رو به خودت امید وار کردی گریم میگیره)

خوب آدمی که شکست خورده زود امید وار  میشه خندت نگیره....

راستی من همش 21 سالمه

ممنون که جواب سؤال یک و دو و سه و چاهارمو دادی

منم دیگه برام اهمیتی نداره که تو این بلاگ مطلب اضافه کنم اگه بشه حذفش میکنم

خدافظ آبجی

 




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 مهر 1389 توسط alireza | نظرات ()

صبح كه داشتم بطرف دفترم می رفتم منشی ام ژانت بهم گفت:

”صبح بخیر آقای رئیس، تولدتون مبارك!“

از حق نمیشه گذشت، احساس خوبی بهم دست داد از اینكه یكی تولدم یادش بود.

تقریباً تا ظهر به كارهام مشغول بودم. بعدش ژانت در زد و آمد تو و گفت:

” میدونین، امروز هوای بیرون عالیه؛ از طرف دیگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشین با هم برای ناهار بریم بیرون، فقط من و شما!“

 

گفتم:

"خدای من این یكی از بهترین چیزهائی بوده كه میتونستم انتظار داشته باشم باشه بریم."

 

برای ناهار رفتیم بیرون از شرکت. البته نه به جای همیشه گی، بلكه به یک جای دنج و خیلی اختصاصی رفتیم. اول از همه دوتا مارتینی سفارش دادیم و از غذائی عالی در فضائی عالی تر واقعاً لذت بردیم.

وقتی داشتیم برمی گشتیم، ژانت رو به من كرده و گفت:

”میدونین، امروز روز خیلی خوبیه، فكر نمی كنین كه اصلاً لازم نباشه برگردیم به اداره؟ مگه نه؟“

 

در جواب گفتم:

” آره، منم فكر میكنم همچین هم لازم نباشه برگردیم.“

اونم در جواب گفت:

”پس اگه موافق باشی بد نیست بریم به آپارتمان من.“

وقتی وارد آپارتمانش شدیم گفت:

”میدونی رئیس، اگه اشكالی نداشته باشه من میرم تو اتاق خوابم... دلم میخواد تو یه جای گرم و نرم یه خورده استراحت كنم.“

گفتم:

”خواهش می كنم“

اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود یه پنج شش دقیقه ای برگشت. با یه كیك بزرگ تولد در دستش در حالی كه پشت سرش همسرم، بچه هام و یه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز ” تولدت مبارك “ رو می خوندند.... در حالیكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!! وتمام جمعیت مات و مبهوت در برابر من !!!

گوریل




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 مهر 1389 توسط alireza | نظرات ()

در زمان آغا محمد خان قاجار، شخصى از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکایت برد.

صدر اعظم دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى.

مرد گفت: اصفهان در اختیار پسر برادر شماست.

گفت : پس به شیراز برو.

او گفت : شیراز هم در اختیار خواهر زاده شماست.

گفت : پس به تبریز برو.

گفت : آنجا هم در دست نوه شماست.

صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت فریاد زد: چه مى دانم برو به جهنم.

مرد با خونسردى گفت: متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارد.

آقا محمد خان قاجار




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 مهر 1389 توسط alireza | نظرات ()

در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟ فكركنید.


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند !

صف




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 مهر 1389 توسط alireza | نظرات ()

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد.
بقیه در ادامه مطلب....


پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد. مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید: راستی این پول زیاد داستانش چیست، آیا به تازگی به شما ارث رسیده است؟ زن در پاسخ گفت: خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه‌ام که همانا شرط‌بندی است، پس انداز کرده‌ام. پیرزن ادامه داد: و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید!
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی‌اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید: مثلاً سر چه مقدار پول. زن پاسخ داد: 20 هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط‌بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه‌ای برایش نگذارد.
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیرعامل حضور یافت.
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیرعامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیرپیراهن خود را از تن به درآورد.
مرد مدیرعامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد.
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیرعامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیرزن علت را جویا شد.
پیرزن پاسخ داد: من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیرعامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیرپیراهن خود را از تن بیرون کند!

پیرزن




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 مهر 1389 توسط alireza | نظرات ()
شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق یعنی همین! "

شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم یعنی همین!!
 nvoj




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 مهر 1389 توسط alireza | نظرات ()
آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالیکه خانمش هر روز در خانه بود.او می خواست زنش ببیند برای او در بیرون چه می گذرد.بنابر این دعا کرد :خدای عزیز :من هر روز سر کار می روم و 8 ساعت بیرونم در حالیکه خانمم فقط در خانه می ماندمن می خواهم او بداند برای من چه می گذرد؟
بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم که شده ما جای همدیگه باشیم.خداوند با معرفت بی انتهایش آرزوی این مرد را برآورد کرد .صبح روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش صبحانه آماده کرد بچه هارو بیدا کرد و لباسهای مدرسه شونو اماده کرد براشون صبحانه داد ناهارشان را تو کوله پشتی شون گذاشت و به مدرسه برد.خانه رو جارو کرد
- برای گرفتن سپرده به بانک رفت
- به بقالی رفت
- جای خواب )کجاوهء)گربه هارو تمیز کرد
- سگ رو حمام دادو ساعت یک بعد از ظهر بود و او عجله داشت برای درست کردن رختخوابها
 
- به کار انداختن لباسشویی
- جارو و گرد گیری
 
- تی کشیدن آشپز خانه
- رفتن به مدرسه برای آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آنها در راه منزل
 
- آماده کردن شیر و خوردنیها و گرفتن برنامهءبچه ها برای کار خانه
 
 
- اتو کشی و مرتب کردن میز غذا خوری نگاه کردن تلویزیون حین اتو کشی در ساعت 4:30 بعد از ظهر و............ ......... .....(از ذکر انجام بقیه کارها فاکتور گیری شد.(در ساعت 9:00 او از یک کار طاقت فرسای روزانه خسته شده بود او به رختخواب رفت در حالیکه باید رضایت .........صبح روز بعد بلافاصله قبل از بیدار شدن از خواب گفت :
 
خدایا :من چه فکری می کردم من سخت در اشتباه بودم برای غبطه خوردن به موندن روزانه زنم در منزل لطفا و لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم
 

.خداوند با معرفت لایتناهی خود جواب داد:بنده ام من احساس می کنم تو درست را یاد گرفتی و خوشحالم که می خواهی به شرایط خودت برگردی ولی تو فقط مجبوری نُه ماه صبر کنی زیرا تو دیشب حامله شدی!!!

مرد حامله




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 مهر 1389 توسط alireza | نظرات ()

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند...

چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.

آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما

بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز

خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز

کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید»...
پادشاه بیرون رفت و در را بست...

سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل

نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.

نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود!

آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای

نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بیرون رفت!!!

و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته!

وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون

پایان یافته و من نخست وزیرم را انتخاب کردم».

آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی کرد، او

فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟»

مرد گفت: «مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین

سؤال و نکته ی اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای

که این احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟

نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ

مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛

هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است».

پادشاه گفت: «آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر

بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛

در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می

کردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، می داند که چگونه در یک

موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد».




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 مهر 1389 توسط alireza | نظرات ()

اللهم نزلنا جوانک الرشید، الغنى و الصاحب المدرک و بالخصوص المسکن الگنده!

راکب زانتیا.

مطیع الامر.

لا خواهر و لا مادر.

متخصص الطبخ الغذاء لذیذ و النظافت المنزل و ماهر بالتعویضة الکهنة الطفل الصغیر.

الخاصه: الزن ذلیلا

آمین یا رب العالمین .......!

بده منتظریم .................!

 

دعای پسرهای مجرد

الهم نزلنا حوریاً تک دانه و هیکل توپ (خدایا منو به خاطر این درخواست سنگینم ببخش)...!

 کم توقعا...!

السّن الصغیرا...!

I Need  لا کوزه ترشی...!

الوضع المالی.... عالی و جهیزیتها کاملةُ...!

و والدینها رو به موتا، ترجیحاً لا خواهر و مادر و پدر و کلهم فک و فامیلا...!

الچشم البسته (لا آفتاب مهتاب دیده)...!

کدبانوا فی المور المنزل (همه جور چیزا)...!

١٨٠% مطیع الامر، لا چون و چرا و تسلیماً لخشمنا...!

قویاً فی تحمل بوی جوراب و الغیر چیزها...!

یا رب اعطینا الیک For Me فوری....!




(تعداد کل صفحات:5)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]  
درباره وبلاگ
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.

شارژ ایرانسل

قالب وبلاگ

اخبار سینما

خرید پستی

خرید اینترنتی