تبلیغات
Capital2020 - داستان کوتاه اما جالب
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 مهر 1389 توسط alireza | نظرات ()

خانه ی قبلی ما در طبقه ی اول واقع در یک آپارتمان بود که دور تا دور آن را ساختمان های بلند احاطه کرده بودند.پنجره ی اتاق من نرده ی آهنی و توری داشت.آرزویم این شده بود که شبها موقع خواب ستاره ها را ببینم و با شمردن آنها و آرامشی که زیباییشان به من میدهد به خواب روم.برای رسیدن به این آرزو آرزو می کردم که به طبقه ی آخر یک سا ختمان بلند رویم.آرزویم براورده شد اما آرزویم براورده نشد.ما به طبقه ی آخر آمدیم اما ستاره ها رفتند.کجا نمیدانم.شاید پشت ابرهای سیاه خود را پنهان کرده اند.دیگر آرزویم شمردن ستاره ها نبود بلکه دیدین آنها فقط برای یک لحظه بود.

 

 

آری چند صبایی است که دیگر آسمان شهر من ستاره ندارد.ماه تنها مانده.کودکان تازه متولد شده در شهر من دیگر معنای ستاره را نمیدانند.دیدن ستاره ها برای آنها حتی آرزو هم نیست.افسانه است و باید در کتاب ها دنبال آن بگردند.آری ستاره دیگر افسانه است افسانه.




درباره وبلاگ
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.

شارژ ایرانسل

قالب وبلاگ

اخبار سینما

خرید پستی

خرید اینترنتی